دی ماه و باغ ارم
جمعه با خاله سمیرا و عمو سعید رفتیم باغ ارم.هوا عااااالی بود انگار که اسفند ماهه.تو و سبحانم کلی بدو بدو کردین.منم آزاد گذاشتمت که حسااااابی بهت خوش بگذره...








قربون اون ادا و اطوارایی که تو صورتت دراوردی

اینم عشقولانه های پدرو پسری

اینجا هم که خسته شدی و خودت رفتی اونجا نشستی تا خستگی در کنی



بابایی کلی تلاش کرد تا تو رو بغل کنه و یه عکس پدر و پسری بگیره که آخرم موفق نشد










اینایی رو هم که دیدی همه مراحل تلاش مکرر تو وروجک شیطونم بود واسه رسیدن به نقطه عطف که بالاخره موفقم شدی,به هر زحمتی بود خودتو رسوندی
آخه اول سبحان نشست خاله سمیرا میخواست ازش عکس بگیره که تو سریع خودتو رسوندی
منم چیزی نگفتم دیگه ولی بعدش شلوارت کثیفه کثیف شده بود.این همون آزادیه عملی بود که اول گفتم




اینجا هم که مشغول انداختن سنگ تو آب هستین

ببین چه لمی دادی به بابا عاشقه این ژستم
بالاخره موافقت کردی با یه عکس سه نفره


عینک باباهارو زدیم به چشمتون انقدر خندیدیم
آخه دیگه از سر جاتون تکون نمیخوردین همینجوری ثابت وایسادین
عزیزم سبحان که شونه هاشم بالا نگه داشته بود سرشم مستقیم به یه جا نگاه میکرد




دی ماه و باغ ارم 







